همه رو برق، ما رو گاز ادیسون

خرید بک لینک
قسمتی از متن؛پیرمرد چندروزیه که پیداش نیست. من هم چیزی نخوردم. قطعا تا بیشتر از پنج روزه دیگه این وضعیت تغییر میکنه. احتمالا از فردا، یا پسفردا، یا روز بعدش دیگه توان راه رفتن نداشته باشم. دیروز برای برگشتن از دستشویی به تخت، مسافت بین دستشویی و تخت رو مثل مار خزیدم. چندبار ازحال رفتم اما بعد از چند ساعت تونستم خودم رو به تخت برسونم. و بعد حدود یک شبانهروز کامل خوابیدم. وقتی بیدار شدم، بیحالتر از همیشه بودم. آدمهای زیادی به دیدنم میاومدند. اما بیش از حد شفاف و روشن بودند. اونقدر که به سختی میتونستم از محیط اتاق اونها رو تمیز بدم. و بعد شروع کردم به...ادامه مطلب همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 160 تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 19:38

گاهی واسم سؤال میشه که چجوری این همه پول و سرمایه توسط یه نفر جمع شده. دارم از کسایی حرف میزنم که فقط ۵۰-۶۰ میلیارد سرمایهشون جلوی چشممه. در اینجا لازمه که یه مقدار در مورد میلیارد صحبت کنم که اگه احیاناً تو باغ نیستید، یه شناختی نسبت به ابعادش پیدا کنید؛ من اگه یه میلیارد پول داشته باشم، چون ایدهای برای ایجاد کسبوکار ندارم، میرم میذارمش توی بانک. اگه رئیس یه شعبه بدونه که من قصد دارم یه میلیارد پول بیارم تو بانکش، به احترامم بلند میشه و شاید بگه واسم یه نوشیدنی هم بیارند. در همین راستا، نرخ سودی که بانک مرکزی تعیین کرده رو به یه ورش(سمت چپ) میگیره و واسه اینکه مشتریِ خوب و خری مثه من رو از دست نده، بهم پیشنهاد سود ۲۰ درصد میده. ینی ماهیانه چیزی حدود ۱۵ میلیون میتونم از این یه میلیارد سود داشته باشم. توی داهات ما، کسی که ۱۵ میلیون در ماه درآمد داشته باشه، میلیاردر نیست. ولی با این درآمد میشه تو شهرای بزرگی مثه تهران، مشهد، شیراز، اصفهان و غیره با رفاه نسبتاً خوبی زندگی کرد. پول گذاشتن توی بانک واسه کسیه که بلد نباشه، یا حال نداشته باشه با پولش کار کنه. وگرنه کسی که عقل و عرضهی کار کردن داشته باشه، میتونه با سرمایهگذاری بهتر، بیشتر هم پول در بیاره. همهی این صحبتها در مورد یک میلیارد بود و حالا در مورد کسایی حرف میزنم که ۶۰ میلیارد سرمایهشون جلوی چشممه. یعنی حداقل همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 164 تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 19:38

صدای قلیون در پسزمینهی سکوت، فضا رو بدجور معنوی کرده. آدم یاد اشراق میافته. مگه نه اینکه بوی ادراک همیشه از سکوت سر میزنه؟ من خسته، تکیه به پشتی، و دودی که به سمت بالا حلقه میشه. حلقههایی که بازتر و بازتر میشه و در نهایت محو. خوشبختانه اینجا همه به صفحهی گوشیهاشون خیره شدند و سکوت و نور و دود به همراه سرمای آفتابِ بیرمقِ قبل از غروب، بهترین کوارتت ممکن رو رقم زدند. و همین چیزهاست که گاهی لحظه رو-هر چند کوتاه- شفاف میکنه و چشمها رو، و فکر رو. ایران مثل یه بمب ساعتی میمونه، در آستانهی فروپاشی. از داخل بوی خیانت و حماقت، از خارج بوی تجاوز و جنایت. جامعهشناسها هیچ چیز امیدوارکنندهای برای دهههای آینده متصور نیستند. فروپاشی لزوماً به معنی هرج و مرج سیاسی نیست. اینجا همه چیز فاسد شده. محیط زیست، اقتصاد، فرهنگ، دین. به شعاعهای نور که از پنجرههای رنگی خودشون رو به داخل پرتاب میکنند نگاه میکنم. رشتههای رنگارنگ افقی فضای بالای اتاق رو طی میکنند و روی دیوار، اون بالا، نزدیک سقف خودشون رو پخش میکنند. زرد، قرمز، سبز. دنیا هنوز به چرخ دلار آمریکا میچرخه٬ متجاوزترین کشور دنیا در ۷۰ سال اخیر که قدرت خودش رو در معرض تهدید چین و روسیه میبینه. سال ۲۰۱۸ مردم یمن به خاطر قحطی میمیرند. آمریکا به عربستان سلاح میده که بریزه رو سر یمن. یمن از ایران سلاح میگیره. کنفرانس خبری همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 151 تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 19:38

بابابزرگم، یعنی بابای بابام حدود سی سال پیش مُرد. انگار داشته از خیابون رد میشده که یه جوون الدنگ با ماشین میزنه زیرش. چند روز بعد هم مستِ جمالِ ملکالموت میشه. مامانبزرگم، یعنی مامانِ بابام تا همین چندسال پیش که میتونست راه بره و آلزایمر از بند گذشته و حال رهاش نکرده بود، شوهرش رو نفرین میکرد. بابام بهش میگفت «این چه حرفیه آخه؟» «چیکار کنم که حلالش کنی؟» اما مامانبزرگم کینهای بود. تموم این سی سال، مرغش یه پا داشت، یا به تعبیری؛ اصلاً پا نداشت. بابابزرگم آدم باسوادی بوده. به دورهی خودش آدم روشن و اهل مطالعهای محسوب میشده. اون اواخر رئیس بانک بوده و جایگاه اجتماعی خاصی هم داشته. مامانبزرگم سواد نداشته ولی در عوض زن خوشگلی بوده. در کنار خوشگل بودن، فعالیت دیگهای که بهش اشتغال داشته، اقامهی نماز و ذکر خدا بوده. خوب یادمه سالها قبل از اینکه آلزایمر از بندِ بهشت و جهنم رهاش کنه، خودش رو ملزم میدونست که برای هر وعده نماز(حتی نماز صبح) به مسجد بره. نماز شبش هم هیچوقت ترک نمیشد. چند سال پیش به درجهای از عرفان رسیده بود که به جای ۲ رکعت، ۱۰-۲۰ رکعت نماز صبح میخوند؛ نماز میخوند، خوابش میبرد، همه چیز یادش میرفت، بیدار میشد، دوباره نماز میخوند، میخوابید، یادش میرفت، دوباره نماز میخوند و الی آخر. اون چندسال از شب تا صبح nonstop در حال چرت زدن- وضو گرفتن- نماز خوندن همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 153 تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 19:38

قهرمان داستان باید شبانه، پیش از طلوع، شهر را ترک میگفت و مأموریت بسیار مهمی را به انجام میرسانید. علیرغم خیالاتِ شما که قهرمان داستان باید مرد رشیدی باشد سوار بر اسبی سپید، قهرمان داستان ما جفت چشمانش لوچ بود و یک پایش لنگ میزد و بواسیر ناجوری هم داشت. در همان ابتدای راه، اسبِ بیمار و ضعیفش نیز زمین خورد و پای اسبش هم لنگ شد. اسب درد میکشید، کاری از دست قهرمان داستان ساخته نبود جز اینکه نالههای اسب را با بریدن سرش چاره کند. تیغ از بند کمر باز کرد و به گلوی اسب گذاشت و شروع کرد به بریدن. تیغ کُند بود و فقط خرخرهی اسب را زخم میکرد. حیوان ضجه میزد و به خود میپیچید. پشت سر هم چاقو را به گردن و کمر اسب فرو میبرد اما زخمها سطحی بود و نمیتوانست جان اسب را بگیرد. تیغ تنها حیوان را زجرکش میکرد. برای خلاص کردن اسب چارهای دیگر اندیشید. سنگ بزرگی برداشت و به سر اسب کوبید. یکبار، دوبار، سهبار ... ده بار. صورت اسب له شده بود و قهرمان داستان از نفس افتاده، به صورت لهشدهی اسب و سنگ و دست و ردایِ خونی خود نگاه میکرد. نالههای اسب اما سوزناکتر از قبل به گوش میرسید. قهرمان داستان که از اسب و اصل با هم افتاده بود، خشم خود را با تف کردن به روی اسب نشان داد و لنگانلنگان اسبِ نیمهجان را رها کرد و به راهش ادامه داد. فردای آنروز وسط بیابان برهوت، خودش نیز طعمهی گرگها شد و با همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 166 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 0:20

خب٬ خب٬ هر چند دیر٬ ولی بالاخره بعد از 8 سال دوباره آتیشبازی شروع شد. هر چند هنوز نمیشه این شلوغبازیها رو زیاد جدی گرفت ولی اینکه توی همهی شهرهای کشور اتفاق افتاده و منحصر به تهران نیست٬ خودش قابل توجهه. سطوری که در ادامه میاد٬ تحلیلهای جامعهشناسی این حقیر از اتفاقات دیروز و پریروز و پیشپریروزه. در مورد حوادث و اعتراضات امروز هنوز تحلیل خاصی از این حقیر ترشح نشده. چون حقیر از صپ تا حالا با یه سردردِ جامعهشناسانه و پیلافکن دستوپنجه نرم میکنه. انشالاح در روزهای آتی اگه عمری باقی باشه و چوب تو جاهای خاص بدنمون نکرده باشند٬ با تحلیلهای روز و دقیق و کارشناسانه در خدمت شما خواهیم بود. ماچ برشما باد٬ ماچ انقلابی و بدون تف. کیلیک چیلیکاز صحبتهای والی خراسان گرفته تا توئیتهایی که بعضی از ارزشیها نوشته بودند٬ میشه این احتمال رو منطقی دونست که جرقهی این اعتراضات در مشهد علیه دولت مهندسیشده بوده. اما علیرغم میل تندروهای اصولگرا، این اعتراضات گستردهتر شد و از کنترل سازماندهندگانش خارج شد و حالا متوجه خود حکومت هم شده. این عالمان بزرگ متوجه این موضوع نیستند که روحانی و دولتش آخرین امید مردم بودند و خیلیها از روی ناچاری این دولت رو انتخاب کردند و اگر همچین گزینهای نباشه٬ در وهلهی اول موجودیت خود حکومته که زیر سوال میره.جنس این شعارها رو نگاه کنید: «مرگ بر خامنهای، همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 196 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 0:20

صبح بود و هوا سرد و صاف و باد و باد و باد. اولین نگاهش کارم رو ساخت، کارم رو یکسره کرد، حرفی باقی نذاشت. یه دختر خوش قد و بالا، با موهای مشکی و کمند. تنها تماشای تاب اون موها برای غرق شدن و بستن چشمها تا ابد کفایت میکرد. برای بردن هوش از سر اصلا نیازی به حضور ویرانکنندهی چشمهاش نبود. پیچ و تاب موهای سیاهش بلندی پیشونیش رو قایم میکرد. آشفتگی موها پشت کمرش تمثیلِ زیبایی از آزادی بود. تصویر عجیبی شکل گرفته بود: تقابل یه دختر ۱۷۴ سانتی فرشتهرو. با من، یه مرد ۱۵۴ سانتیِ کچل. با یه شکم بد شکل و یه کون طاقچه. و همچنین یه دماغِ بیش از حد.حالا تو که داری اینها رو میخونی، به من بگو توی این تصویر چی میبینی؟ چی دیده میشه توی این تصویر؟ فاصله. فاصلههای زیاد. گاهی ۲۰ سانتیمتر، دورترین فاصلهی دنیاست. چه عهد شوم غریبی. بحثِ «من چشم از اون چگونه توانم نگاه داشت» نیست. بحث، بحث فاصلههاست.من، یه مرد ۱۵۴ سانتیمتری کچل، با یه کون طاقچه و یه دماغ بیش از حد. و اون، یه دختر ۱۷۴ سانتیمتری با موهای کمند و سیاه، پیشونی بلند و چشمهای دیوونهکننده. و تو، توی این تصویر، چی میبینی؟ همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 154 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 0:20

برایمان خوک بریان بپزید. خوک شیریای که مغزش خوب پخته شده باشد. من شامپاین نمیتونم بخورم. نوشیدنی گازدار دوست ندارم. عرق سگی چجوره؟ یه بطری، ۳۰ هزار تومن. زود آدمو میگیره. بعدش باید همدیگه رو سفت بزنیم. حتی اگه قبلش همدیگه رو سفت کرده باشیم. شما وضعتون چجوره؟ خوبه آقا. ما بابامون الاغ بود. بار میبرد. ننهمون اسب بود، نجیب بود. اینه که از آمیزش دوتا مؤمن چارپا، قاطری چون ما به عمل آمده. پرسید چگونهای ای برادر؟ گفتم همچو باد معده، بیتابِ رها شدن. شلیک. باید کشت، باید مرد. هر چند که بایدی وجود نداره. جهان برای شگفتی ساخته شده. نقض بایدها و نبایدها. گفت حالا چیکار کنیم که حوصلهمون سر نره؟ گفتم میخوای با هم رابطهی جنسی برقرار کنیم؟ گفت این چه طرز حرف زدن با یه خانم محترمه؟ با یه خانم محترم باید اول کلی لاس بزنی. تاحالا با کسی لاس زدی؟ گفتم نه، اما واکس زیاد زدم. گفت باید آروم آروم بری جلو. نه که همون اول کار بری سر اصل مطلب. آقا ما جلسهی قبل غایب بودیم. اصل مطلب رو نمیدونیم. اشکالی نداره پسرم. پاهام میلرزید. اما گریه نمیکردم. اون موقع ۱۹ سالم بود. حالا واقعا نمیدونم چندسالمه. ولی خوب یادمه که اون موقع چندسالم بود. روی تخت خوابیده بودم. پرستار میگفت سعید محبی. دکتر میگفت آقای محبی. بعدش ازم میپرسیدند که اسمت چیه؟ میگفتم محسن. دوباره میپرسیدند اسمت چیه؟ میگفتم محسن. ا همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 163 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 0:20

من از سهتیغ کردن خوشم نمیاد. همیشه وقتی که پیتر سهتیغ میکنه، بهش میگم که قیافهش مثه خایههای آقا باقر میشه. پیتر میگه ریشاش درست درنمیاد. یکنواخت نیست. من میگم که اتفاقا ریش تُنُک قشنگتره. پیتر میگه؛ تو هر چی که خودت داشته باشی رو قشنگ میدونی و به عنوان قشنگی مطرحش میکنی. تو فقط یه خودشیفتهی گوزویی. حرفش رو تأیید میکنم و میگم که گه نخوره. بعد نمیدونم بحث فلسفیمون به کجا کشیده میشه که ازش میپرسم؛ به نظرت زنها چرا bra میپوشند؟ پیتر میگه که نسبت به اینجور جزئیات هیچ کنجکاویای نداره و فقط ترجیح میده که از اون عضو زیبا لذت ببره. طبق معمول به گوگل متوسل میشم. من نمیدونم اون موقعی که گوگل نبوده، مردم پاسخ سؤالات بولشت خودشون رو چجوری پیدا میکردند؟ ا ?why women wear bra. فقط همون لینک اولی رو باز میکنم. ابتدای متن نوشته که ۹۰ درصد زنهای نورثامریکا دلیل این کارشون رو نمیدونند. یعنی مسئله بسیار فراگیر و جهانشموله. در ادامهی بحث فنیمون به پیتر میگم که سینه به نظرم چیز خیلی زایدی میاد. یعنی اصلاً دوست ندارم دوتا چیز، مثه پرتغال، یا حتی مثه پیاز از قفسهی سینهم آویزون باشه. احساس اضافه بودن دارم نسبت بهش، احساس سنگینی. پیتر میگه؛ احتمالاً زنها هم همین نظر رو نسبت به بیضه دارند. احساس میکنند یه چیز خیلی ناجور و اضافیایه که از لای پای آدم آویزونه. من میگم؛ همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 192 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 0:20

بحث رو پیتر شروع کرده بود. گفته بود اینجا رو آدم باید با عشقش بیاد. من بهش گفته بودم که خیلی مشکله کسی رو پیدا کنی که اینطور بیرون رفتن واسش تفریح باشه و مثه ما با این چیزا حال کنه. سخته پیدا کردن همچین آدمی، با این روحیات. بعد بحث رسید به اینجا که علایق آدم گاهی باعث منزوی شدنش میشه. مثلاً اینکه اگه شما با دیدن GOT یا Westworld هیجانزده میشید، یا از شنیدن imagine dragone و وان ریپابلیک و به طور کلی هر چیز پرمخاطبی میتونید لذت ببرید، به این معنیه که واقعاً آدم تنهایی نیستید. میلیونها نفر توی دنیا با شما علایق مشترکی دارند. بعد خودمون رو مثال زدیم. ادامه مطلب همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 183 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 0:20

صفحه بندی